☂عــــ★ـشــــق یخـــ★ــی☂

عاشق که میشوی نگران خودت باش... شبهای باقی مانده عمرت به سادگی صبح نخواهد شد!

فقط خوب باش !

این روزها "خوب بودن"

به اندازه کافی "متفاوت" است

  این روزها همه ادعا دارن طعم خیانت را چشیده اند

همه ادعا دارن بدی را به چشم دیده اند

همه ادعا دارن تنهایی را کشیده اند

  پس کیست که دنیا رو به گند کشیده است ؟!

شـــــایــــــد مــــنــــم !!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ دختری تنهآ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ | نظرات ()

ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﯼ . . .

ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺯﺩﯾﺪﯼ . . .

ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﭘﮋﻣﺮﺩﯼ . . .

ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﯽ . . .

ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯽ . . .

ﻧﺎﻥ ﻭ ﻧﻤﮑﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﯼ . . .

ﺣﺘﯽ ﻧﻤﮑﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﯽ . ..

ﻫﻤﻪ . . .ﺣﻼﻟﺖ ﺑﺎﺷﺪ !

ﺟﺰ " ﻟﺮﺯ ﺩﻟﻢ ﺩﺭﺍﻭﻟﯿﻦ نگاه!"

ﺣﺮﺍﻣﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ دختری تنهآ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ | نظرات ()

.../ נِلتَنــگے رآ چگـوُنـِہ هـجــے ڪـُنـَمـ (؟)

.../ تــآ بـנآنے چهـآر سُتوُכּ بَـנَنَمـ

.../ زیــر سـَכּگینـے اَش تــآ خــوُرנه اَستـــ .../

نوشته شده در جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ دختری تنهآ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ | نظرات ()

خوُנتـآכּ رآ נر قَـلـب هیـچ آנمے نَچَپــآنیـנ / . . .

جـــآ نِمے شَویـנ

چـُـروُڪ مے شَویـנ فَقـَـط . . . (!)

. /

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ دختری تنهآ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ | نظرات ()

یه چیزی رو خوبه بدونیم...

وقتی کسی رو دوس داریم سعی کنیم بدون منت باشه:|

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ دختری تنهآ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ | نظرات ()
زن که باشی ،

عاقبت یک جایی ، یک وقتی

به قول شازده کوچولو

دلت اهلیهِ یک نفر می شود !...

و دلت ،

برای نوازش هایش تنگ می شود ؛

حتی برای نوازش نکردنش !

تو می مانی و دلتنگی ها ،

تو می مانی و قلبی که
لحظه های دیدار تند تر می تپد .

سراسیمه می شوی ،

بی دست و پا می شوی ،

دلتنگ می شوی ،

دلواپس می شوی ،

دلبسته می شوی ؛

و می فهمی ،

نمی شود " زن" بود و عاشق نبود ....

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ دختری تنهآ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ | نظرات ()

خاکستر سیگارم را از پنجره

به بیرون می ریزم...

آی آدم ها...

دنیای شما زیر سیگاری من است!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ دختری تنهآ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ | نظرات ()

دستهایم باز می لرزند

اشکهایم قطره قطره باز می لغزند

باز هم خواب می بینم ؟!

خدایا این چه رویایی است؟

این چنین ملموس

اما چون حباب

گرم و شیرین مثل تو

تلخ و غمگین مثل خواب

دستهایم باز هم بوی تو را دارد ولی

نیست در قلبم توان باوری

آه، اینجا بی رمق، گریه کنان

چگونه می کنم باور تو را ؟

بودنت را در کنار بودنم

دوست می دارم ولی حالا چرا ؟!

کاش می شد لحظه ها را تازه کرد

کاش وقتی آمدی

خنده ای روی لبانم می نشست

آه ، کاش آن لحظه می دانستم که این بیداری است

و نه آن رویای غمگین و تباه!

حال اینجا این اتاق

پر ز تصویر تو است

ای همیشه خوب من

این صدا مال تو است

می توان باور نکرد...؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ دختری تنهآ ƹ̵̡ӝ̵̨̄ʒ | نظرات ()